X
تبلیغات
...دورخیــــــــ ـــــز

...دورخیــــــــ ـــــز

.. کسی که رویـــــاهایم در افـــــق وجـــــودش تعبیـــــر میشـــــود

امتداد فاصله از اعتبار عاطفه نمي كاهد...

مدت هاي مديدي است كه از آن روز ها و لحظه ها ميگذرد از آن خنده ها و شادي هاي حقيقي !!!

چه اهميتي دارد اكنون؟؟! انچه مانده عشقي است كه آموخته شده و قلبي است كه در طپش گاه  كسي ديگر ميزند همواره...

يه افراد نالايق امروز و بوم نقاشيشان ك غصه را خلق مي كنند عشق مي ورزم زيرا كه لياقت و قدرت انسان هاي ديروز را برايم زنده ميكنند!

حرفي ندارم جز ارادت و آرزويي نميكنم جز سلامت براي او كه روزي ناخواسته دفتر ذهنم را گشوده به حقيقت!!!

استاد عشق از تو مي آموزد رسم انسانيت را!

هميشه هستي در همين حوالي...


نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1392ساعت 20:51 توسط سپـــیده| |

خدايا اگه فاصله ستون هاي معبد سهم ماست 

آرامش و تقدس عبادتگاه را هم  ارزاني كن!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1391ساعت 23:18 توسط سپـــیده| |

ای کاش آدما حلال حروم رو بلد بودن هجی کنن!!!

نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1391ساعت 21:50 توسط سپـــیده| |

سبد های سیبم را به تو دادم بدون آن که خودم باغی از آن داشته باشم!

 ولی امروز بخاطر کرم خورده بودن اندکی از آنها باید بی رحمی هایت را ببینم!!

ای کاش خودم باغبان آن سبد سیب بودم !!!!!!!!!!!!!!!


وبلاگم مدتی هک شده بود... !

مرسی منای من! ک بهم برش گردودنی!

نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1391ساعت 13:25 توسط سپـــیده| |

کار خاصی با وبلاگت ندارم . . .

فقط اگه مشتری بود بگو

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391ساعت 17:51 توسط سپـــیده| |

___________________________________________

سلام دوستان وبلاگ رو با کمترین قیمیت

میفروشم

ID : eyesgreen_boy@yahoo.com


___________________________________________


نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1391ساعت 17:58 توسط سپـــیده| |

مونس کیمیا بودن شهامت میخواهد

شهامت برای آنکه قطعه گم شده پازل زندگی اش نباشی و هم چنان عشقش را یدک بکشی

هر صبح دم سپیده سر میزند اما بر سرِ شهامتش میزند!!!

 

نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1391ساعت 17:26 توسط سپـــیده| |

If you love someone put their name in a circle not a heart because hearts can break but circles go on forever

نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1391ساعت 21:41 توسط سپـــیده| |

خدایا از غرور کسایی کم کن ک به آدم میگن مغرور!!

خدایا ادب را به کسایی بده ک به آدم میگن دور از ادب!!!

خدایا چرا بعضیا باید باشن ک فقط به فکر خودشونن و براشون آدم های اطراف ذره ای اهمیت ندارن؟!

خدایا آدم هایی ک قصد شکستن دارند را نشکون دردش نفس گیره!!!

خدایا آرامش بده و تحمل!!

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1391ساعت 17:6 توسط سپـــیده| |

چون وچرای چه را از من میپرسی؟!

نیمکت شکسته یمان پایین دیوار غربت را؟!

یا شکستن ، پشت حس تنهایی؟!

یا حق گریه دیروز که امروز بیرحمانه پایمال میشود ...

و یا  از مبهوت یار  بودنم میپرسی که تلالو دلتنگی را برایم نقاشی کشید؟!

دنیا برایت چگونه شده حالا که من را از پس آن چشمان روشن و بیکرانت نمیبینی؟!

کدام دست نابه جا کتاب قصه دیروزمان را بست؟!

سطر سطر قصه هایمان یادت هست؟!

یا غبار فراموشی از روی آن عیور میکند؟!

در اطرافت باد نمی وزد  آیا؟!

درد سنگین سینه ام را از خاطر برده ای جنگهایمان را چه طور؟!

همان هایی که وجود عاشقمان را به فریاد تبدیل میکرد برای همگان؟!

اما اکنون چه مانده است؟!

یک سکوت که از فریاد دیرینه هم بلند تر است و بیشتر آزارم میدهد

کجای این صفحه کتاب  زندگی میکنی؟!

شاید هم قاصدک های فراموشی را آزاد کردی تا خود آزاد باشی!!

من اگر در بندت کرده بودم از سکوت امروزت می ترسیدم و از چشمان  بی آوایت که دیگر مرا به عشق نخواند

نمی دانستم که روزی  مثل امروز فرا میرسد که مرا دیگر با آغوشت نخواهی برد و هوایم را نخواهی داشت

اکنون من تورا میسرایم اما تو شعر هایم را با شعر های خود می آمیزی و  شاید بر دیواره قلب کس دیگر هک میکنی و از آن ها ترانه میسازی!!!!!

من در کدامین سرای، گل خاطرت را آزردم و پنجره های عشق  را به رویت بستم که سهم امروزم همان دیوار غربت است که نیمکت های زیرش را زمان شکسته است..!!!

  سپیده مینویسد:

نگو تقدیر برگرد

دلت میگیره برگرد

وجود عاشق من

واست میمیره برگرد

 

نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1391ساعت 11:46 توسط سپـــیده| |

لحظه دیدار نزدیک است باز من دیوانه ام مستم

باز میلرزد دلم دستم..

باز گویی درجهان دیگری هستم..

های نخراش به غفلت گونه ام را تیغ

های نپریش صفای زلفکم را دست

و آبرویم را مریز ای دل

ای نخورده مست لحظه دیدار نزدیک است..

 

مرا ببخش که در مقابل قلمت بس ناتوانم!

حتی سکوت تو هم برایم شاعرانه است...

چه برسد برایم لبی از سخن بگشایی!!

 

نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1391ساعت 22:45 توسط سپـــیده|

دورخیز عزیزم خیلی دوست داشتم

تو و صاحب دورخیز را که هرگز من نبودم

ولی دیگه فعلا بسه..

شاید بیام شایدم نه..!!

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1391ساعت 12:1 توسط سپـــیده|

خستگی که امانم را می برّد یادم می رود که سپیده دم ها را زنده ام!

شاید این کس دیگری است که این روز هارا نقاشی میکشد من که نیستم خود میدانم!

 روز های آفتابی برایم آنقدر سرد شده که هر شب پنجره های اتاقم را میبندم ...!!

تا نباشد آفتاب و نور..

تا نبینم و نشونم که  از کور سو های شب صدای مترسک های همیشه ایستاده می آید ...

نفرت از بند بند وجودم میبارد نامشان را که می نگارم و میاندیشم که کاغذ سپید پیش رویم را حرام کرده ام آری حرامی از این ژرف تر در کجای عالم رنگ دارد!؟

ای کاش دستی نداشتم که با آن پلی بسازم و زمانی نبود که بی زمانی های اکنونم را به رخم بکشد..!

ای کاش اویی نبود که دلش را به چیزی که دل ندارد قرض بدهد تا من به همان بی دل ِ دلدار شده دل ببندم ...!!

تهی شدم امروز تو باران را دیدی که شرشرش سقف خانه ات را ویران نمود !!؟ تو درخت را دیدی که امروز از باران متنفر شد !؟

تو چه را دیروز به من دادی که امروز مترسک ها از من ربودند ...

دیدی!؟!؟

بلای عظیمی که بر سرم آمد !!

دیدی ؟!؟

من  مانده بودم تا آنچه تو به من هدیه اش کرده بودی را تیمار کنم. آه کردی مرا!!؟ که اینگونه آن بی دل که مدتی دل تو در سینه اش می تپید، برای همیشه رفت اما نه پیش خدا نه پیش بنده ی خدا پیش یک مترسک بی نام ...!

 

 

                            

پی نوشت: موضوع یک اتفاق واقعی است حق میدم کسی نظری نسبت به این آپم نداشته باشه...

ای کاش  اول مرگ من می آمد بعد امروزم زاده میشد! 

نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1391ساعت 21:26 توسط سپـــیده|

دلــــــــــــــــــ ـــــــــــــــم امروز گواه است

 

کسی می آیـــد حتم دارم خبری هست...

 

گمانــــــــــــــــــــــــــــم باید

 

فال حافظ هر بار میگیرم باز "مژده ای دل که مسیـــــ ــحا نفسی می آید"

 

ماه در دست ..!

 

به دنبال که اینگونه زمین مست یک لحظه نمی آساید

 

گله کم نیست ولی نبض سخن خواهم بست

 

اگر آن چهره به لبخند نبـــــــــی بگشاید

 

 

"ســـــــ لام بر تو ای مــــــــــ ـوعود هـــــــستی"

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1391ساعت 23:42 توسط سپـــیده|

Design By : Night Melody