تبليغاتX
...دورخیــــــــ ـــــز

...دورخیــــــــ ـــــز

.. کسی که رویـــــاهایم در افـــــق وجـــــودش تعبیـــــر میشـــــود

بگذار برایت از همان ابتدا بگویم!
 
از تو یی که میدانی آن عابری هستی که گذرت بر قلمم می افتد!
 
نه بسان اویی که میگوید بنویس اما مرا با نوشته هایم تنها می گذارد!
 
بگذریم که این بار فقط می خواهم با تو باشم تا آن حس غریب درونت را خواب کنم همان حسی که شاید از واژه "ح.س.ا.د.ت" زاده شده است
 
صلابت حرف های آن شبت را هرگز از یاد نمیبرم که خوشحال بودی از وجود کسی در زندگی ام  که اکنون برای تو تمام شده است!
 
آیا واقعا این فراسوی حقیقت است و تو همچنان مسروری؟!
 
خنده هایت را برایم معنا کن هرچند خود عمق معنایش را میدانم!
 
اما همچنان ابهامی معلق مرا حیران کرده است..!
قلم من در مقابل قداست شعر هایت سر به زیر می اندازد از ناتوانی ..!
 
اما این بار تو ببخش و به مرثیه دلم، دلت را قرض بده!
 
تا بدانم لحظه ای در گوشه ی ذهنت گم میشوم!
 
این روز ها نگاهت را که ندارم هیچ صدایت هم شده مثل آن باران های بهاری که گاهی می آید و گاهی نه
هنوز به یاد آن باران نیمه شب ، ناخدای بارانم هستی!
 
عاقبت یک روز پیش چشمانت خواهم بارید!
 
این را بدان که من به تحمل جبری که اکنون بر توست روحم درد میکشد!
اما باز به هوای بودنت صبر میکنم!
 
سکوتت را در مقابلم بشکن تو را به آن خدای همیشه بیدار سوگند میدهم که با من بگویی !و
حرف هایت را بین زمین و آسمان معلق وا نگذاری بی جواب نخواهی ماند تو را اطمینان میدهم!
 
یادت می آید آن گذشته های دور را که میگفتم:
 
 "کیمیایی خواهم ساخت که حقیقت کلام را فقط به او خواهم گفت"
 
من که تو را با سخنان خود خواهم ساخت  کیمیایت هم میکنم ولی فقط برای خود !
 
نه بسان او که از ازل کیمیا بوده و تا ابد هم می ماند برای همـــــــــه!
 
نفرین بر دست روزگار که آرزوی داشتنت را باید در زیر خروار ها خاک جای بگذارم!

 

پ.ن : یادم بود!

پ.ن: نوار صدایت هست آسوده باش لحظه های خالی از نبودنت را پر میکند!

 

 

نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 16:19 توسط سپـــیده| |

چه کسی میگفت زمان تکلیف تمام علاقه های قلبی را روشن میکند؟؟!

تو میگفتی ؟!؟؟؟

آری با کدام سند و مدرک  اما ؟!؟

با همان چشم هایی که افسون میکند، یا همان دست هایی که در آغوش میکشد؟!؟

اگر درس همانی باشد که تو آموختی پس تکلیفش را هم تو معین میکنی نه زمان !

حداقل اندکی شهامت داشته باش  تکلیف قلب مرا به گردن زمان نینداز

بگو که تو خود آن را امضا کردی

اما تو آن را سفید امضا کردی قبل از این که در آن دلتنگی باشد ..

میدانی اکنون  در این کور سوی بی نوری چگونه مینویسم؟!

آخر مگر من تکلیفت را مینوسم ؟!

واژه به واژه اش را به دوش میکشم

اندکی به فکر کوله بارم باش مدت هاست سنگین است

به تاوان درسی که به تو پس میدهم

هرشب سنگین تر میشود آخر مشق هر شب منی..!

به وسعت تمام آن آسمانی که تو خود میگویی امیدش هستی ،

 و به وسعت تمام  آن زمینی که من  میگویم تو امیدش  هستی ،

روز ها و شب ها را با خود حمل کردم !

گفتی بگذار زمان بگذرد، من می آیم ...

یعنی هنوز زمان نگذشته است ؟؟

روز شمارت را با من یکی کن!

نکند من از صفحه های تقویمت کنده شدم!

دفتر مشق من سیاه است ولی هنوز هیچ کدامشان امضا ندارد

بس نیست؟!؟

باز هم بنویسم؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 6:38 توسط سپـــیده| |

 

نمی دانم کدام دست نا به جا تمام رویاهای یک عده را زیر خروار ها خاک دفن کرده است

کدام بی عدالتی اکنون بیداد میکند به وسعت تمام عالم

خــــــــــــــــــــــــــــــــــدا کجاست...؟

دستانش دستانمان را از کدام درگاه در بر گرفته است

که این چنین هستند انسان هایی که نبودنشان بهتر ازبودن های این چنینی است...!

چرا حرف ها را بدون مکیدن در دهان میگذاریم و بعد بیرحمانه بیان میکنیم...!؟

از کیمیا گذشتم تا فقط تو کیمیا شوی..........................!

بخوان مرا پس از این....!

نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 20:32 توسط سپـــیده|

آســـــــ ـــــــــــمان خون گریه کن!

تویی که در محضر این همه خون در نیوا هنوز آبی هستی!

 

امروز بوم زمین در اوج اندوه مسرور است را چراکه زیباترین تابلوی نقاشی برآن ترسیم شده!

 

بهشت زمین در کنار دل های سوخته و خیمه های آتش گرفته و آسمان داغ، آری بهشت در آتش متولد میشود!

 

تولدی به وسعت ماندگاری پس از ۱۴۰۰ سال!!!

 

از نینوا که بگذریم از نگاه کوفه تنها آتش تردید میبارد و عصیان فاجعه میتراود!

 

علی را جان بر لب کرده اند و حسین را تشنه لب!

 

اکنون دلم درس زینب را میخواهد او که میگوید وقتی هیچ نداری همه چیز باش! 

 

دلــــــــــــــم زمزمــــــــــــــه خدا را میــــــــــــــخواهد بر گوش حسیــــــــــــــــن .... 

..... التماس دعا....

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 18:10 توسط سپـــیده|

ســــــــــلام !!!

سلام بر سپهر گرفته این روزها!!

سلام بر امید خفته ام در پس کوچه های عشق!!!

سلام بر کیمیای گمشده در صفحه های تقویم!!

و سلام به واژه های مطــــــــــــــــــــــرودم!!

سلام هایم پیشکش نگاه کائنات و شکر صاحب مخلوقات ...!

آن که طروات و شادی زمین را کنار دل گرفته آسمان نقاشی کرد...!

و روحش را دمید تا لحظه ای تولد عشق باشد و لحظه ای مرگ آن!!!

.

.

 

.

.

زمین به آن وسعت سیراب شد...

چرا منِ  کوچک ترین را امید آسمانم سیراب نمیکند؟!؟

نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 21:27 توسط سپـــیده| |

 

نام     علي : عدالـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت 

  راه    علی : سعــــــــــــــــــــــــــــــــــادت 

عشق  علی : شهـــــــــــــــــــــــادت

ذكر     علی : عبـــــــــــــــــــادت

عيد    علی : مبـــــــــارك

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 14:58 توسط سپـــیده|

باز هم روز ها در صفحه های تقویم  از پی هم دویدند

و درپیچ و تاب صحنه های زندگی امروز را رنگی متفاوت زدند...

همینک من زاده پاییز، مهربان با بهار ، در آغوش تابستان و جاری در عطر زمستان معنای بودن میبایم!

و سمفونی سکوت با زمزمه عشق می شود مشق هر روزِ زندگی ام ...

امروز ساگرد فرزند پاییز در طلوع یک سپیده دم دیگر است!!

و تو ای از کیمیای عشق برتر، میدانی که دختر پاییزی را باران افسون میکند..

اینک گیتار میلادم را تو بنواز...!

تا باران نگاهم بهانه بودنت شود!!!!

 

بعدا نوشت:

در این قربان من قربانی شدم قربانی دوست داشتن کیمیایی که هرگز نیست!!!

عید مبارک...!

نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 1:12 توسط سپـــیده| |

Design By : nightSelect.com