.. کسی که رویـــــاهایم در افـــــق وجـــــودش تعبیـــــر میشـــــود
مدت هاي مديدي است كه از آن روز ها و لحظه ها ميگذرد از آن خنده ها و شادي هاي حقيقي !!! چه اهميتي دارد اكنون؟؟! انچه مانده عشقي است كه آموخته شده و قلبي است كه در طپش گاه كسي ديگر ميزند همواره... يه افراد نالايق امروز و بوم نقاشيشان ك غصه را خلق مي كنند عشق مي ورزم زيرا كه لياقت و قدرت انسان هاي ديروز را برايم زنده ميكنند! حرفي ندارم جز ارادت و آرزويي نميكنم جز سلامت براي او كه روزي ناخواسته دفتر ذهنم را گشوده به حقيقت!!! استاد عشق از تو مي آموزد رسم انسانيت را! هميشه هستي در همين حوالي... آرامش و تقدس عبادتگاه را هم ارزاني كن! ولی امروز بخاطر کرم خورده بودن اندکی از آنها باید بی رحمی هایت را ببینم!! ای کاش خودم باغبان آن سبد سیب بودم !!!!!!!!!!!!!!!
وبلاگم مدتی هک شده بود... ! مرسی منای من! ک بهم برش گردودنی! فقط اگه مشتری بود بگو ___________________________________________ سلام دوستان وبلاگ رو با کمترین قیمیت میفروشم ID : eyesgreen_boy@yahoo.com ___________________________________________ شهامت برای آنکه قطعه گم شده پازل زندگی اش نباشی و هم چنان عشقش را یدک بکشی هر صبح دم سپیده سر میزند اما بر سرِ شهامتش میزند!!! If you love someone put their name in a circle not a heart because hearts can break but circles go on forever خدایا ادب را به کسایی بده ک به آدم میگن دور از ادب!!! خدایا چرا بعضیا باید باشن ک فقط به فکر خودشونن و براشون آدم های اطراف ذره ای اهمیت ندارن؟! خدایا آدم هایی ک قصد شکستن دارند را نشکون دردش نفس گیره!!! خدایا آرامش بده و تحمل!! نیمکت شکسته یمان پایین دیوار غربت را؟! یا شکستن ، پشت حس تنهایی؟! یا حق گریه دیروز که امروز بیرحمانه پایمال میشود ... و یا از مبهوت یار بودنم میپرسی که تلالو دلتنگی را برایم نقاشی کشید؟! دنیا برایت چگونه شده حالا که من را از پس آن چشمان روشن و بیکرانت نمیبینی؟! کدام دست نابه جا کتاب قصه دیروزمان را بست؟! سطر سطر قصه هایمان یادت هست؟! یا غبار فراموشی از روی آن عیور میکند؟! در اطرافت باد نمی وزد آیا؟! درد سنگین سینه ام را از خاطر برده ای جنگهایمان را چه طور؟! همان هایی که وجود عاشقمان را به فریاد تبدیل میکرد برای همگان؟! اما اکنون چه مانده است؟! یک سکوت که از فریاد دیرینه هم بلند تر است و بیشتر آزارم میدهد کجای این صفحه کتاب زندگی میکنی؟! شاید هم قاصدک های فراموشی را آزاد کردی تا خود آزاد باشی!! من اگر در بندت کرده بودم از سکوت امروزت می ترسیدم و از چشمان بی آوایت که دیگر مرا به عشق نخواند نمی دانستم که روزی مثل امروز فرا میرسد که مرا دیگر با آغوشت نخواهی برد و هوایم را نخواهی داشت اکنون من تورا میسرایم اما تو شعر هایم را با شعر های خود می آمیزی و شاید بر دیواره قلب کس دیگر هک میکنی و از آن ها ترانه میسازی!!!!! من در کدامین سرای، گل خاطرت را آزردم و پنجره های عشق را به رویت بستم که سهم امروزم همان دیوار غربت است که نیمکت های زیرش را زمان شکسته است..!!! سپیده مینویسد: نگو تقدیر برگرد دلت میگیره برگرد وجود عاشق من واست میمیره برگرد لحظه دیدار نزدیک است باز من دیوانه ام مستم باز میلرزد دلم دستم.. باز گویی درجهان دیگری هستم.. های نخراش به غفلت گونه ام را تیغ های نپریش صفای زلفکم را دست و آبرویم را مریز ای دل ای نخورده مست لحظه دیدار نزدیک است.. مرا ببخش که در مقابل قلمت بس ناتوانم! حتی سکوت تو هم برایم شاعرانه است... چه برسد برایم لبی از سخن بگشایی!! دورخیز عزیزم خیلی دوست داشتم تو و صاحب دورخیز را که هرگز من نبودم ولی دیگه فعلا بسه.. شاید بیام شایدم نه..!! شاید این کس دیگری است که این روز هارا نقاشی میکشد من که نیستم خود میدانم! روز های آفتابی برایم آنقدر سرد شده که هر شب پنجره های اتاقم را میبندم ...!! تا نباشد آفتاب و نور.. تا نبینم و نشونم که از کور سو های شب صدای مترسک های همیشه ایستاده می آید ... نفرت از بند بند وجودم میبارد نامشان را که می نگارم و میاندیشم که کاغذ سپید پیش رویم را حرام کرده ام آری حرامی از این ژرف تر در کجای عالم رنگ دارد!؟ ای کاش دستی نداشتم که با آن پلی بسازم و زمانی نبود که بی زمانی های اکنونم را به رخم بکشد..! ای کاش اویی نبود که دلش را به چیزی که دل ندارد قرض بدهد تا من به همان بی دل ِ دلدار شده دل ببندم ...!! تهی شدم امروز تو باران را دیدی که شرشرش سقف خانه ات را ویران نمود !!؟ تو درخت را دیدی که امروز از باران متنفر شد !؟ تو چه را دیروز به من دادی که امروز مترسک ها از من ربودند ... دیدی!؟!؟ بلای عظیمی که بر سرم آمد !! دیدی ؟!؟ من مانده بودم تا آنچه تو به من هدیه اش کرده بودی را تیمار کنم. آه کردی مرا!!؟ که اینگونه آن بی دل که مدتی دل تو در سینه اش می تپید، برای همیشه رفت اما نه پیش خدا نه پیش بنده ی خدا پیش یک مترسک بی نام ...! پی نوشت: موضوع یک اتفاق واقعی است حق میدم کسی نظری نسبت به این آپم نداشته باشه... ای کاش اول مرگ من می آمد بعد امروزم زاده میشد! کسی می آیـــد حتم دارم خبری هست... گمانــــــــــــــــــــــــــــم باید فال حافظ هر بار میگیرم باز "مژده ای دل که مسیـــــ ــحا نفسی می آید" ماه در دست ..! به دنبال که اینگونه زمین مست یک لحظه نمی آساید گله کم نیست ولی نبض سخن خواهم بست اگر آن چهره به لبخند نبـــــــــی بگشاید "ســـــــ لام بر تو ای مــــــــــ ـوعود هـــــــستی"


| Design By : Night Melody |


